تبليغاتX
๑ ۞ ๑ امير و مرغاش ๑ ۞ ๑
 
سلام به به به به خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه عجب من آپ کردمااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای وای وای من همش داشتم درس می خوندم خودم حالیم نبود(میگم نکنه معتاد شدم حالیم نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟)آخ که نمیدونید چقدر دلم واستون تنگ شده ه ه ه ه ه .تصمیم گرفتم دوباره وبلاگمو بنویسم و یه دستی به سر و گوشش بکشم.پس تبریک میگم.فعلا میرم بدن میام OK خوب باشید خداحافظ....
|+|
نوشته شده توسط امير در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:54 بعد از ظهر
دوباره 

سلام خوبیدچه خبر ؟؟؟  عیدتون مبارک و این جور تبریکا چند وقت بود اصلا سر به اینترنت نزده بودماصلا وقت نداشتم مدرسه ها هم شروع شده بود دیگه بدترحالا یه وقتی فکر نکنید که من درس خونماااااااااااااااااا نه حالا دیگه وقت نکردم .امروز چون ۴ روز  ... خودتون می دونید من نمی گم چون می ترسم جوی بشم امروز براتون یه چند تا عکس از قدیم گذاشتم  یاداوری بشه. خوش باشید خدانگهدار...عكس

|+|
نوشته شده توسط امير در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 12:24 بعد از ظهر
عکس 
سلام خوبید ؟ چه خبر ؟امروز اومدم چند تا عکس از مرغ و خروسایه خارجی بذارم امیدوارم خوشتون بیاد خداحافظ    

اين خروس رو داريد ...

عكس

عجب جوجه هايي...

عكس

كي ميدونه شايد برق گرفتتش...

عكس

و خوروس و مرغ پر پا...

عكس

عكس

|+|
نوشته شده توسط امير در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 11:11 قبل از ظهر
داستان 
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه تو پست قبلی نظر داده بودید که داستان تعریف کنم و حالا من هم می خوام یک داستان از اولایه مرغدونیم تعریف کنم :

اولا من ۸ تا مرغ و خروس داشتم اردک هم نداشتم ۳ تا شون خروس بودن و ۵ تا مرغ ۲تا از این خروسا لاری بودن یعنی اینقدر بزرگ بودن که قدشون تا کمر انسان می رسید من هر وقت میرفتم تو مرغدونی می پریدن رو کمرم و به من نوک میزدن ( نا سلامتی جنگی بودنهر کدوم از این خروسا ۱۵ هزار تومن قیمت داشتن )کسی نمیتونست برو تو مرغدونی همه رو میزدن دیگه اینقدر اذیت کردن که مجبور شدم بکشمشون ( چاره ای نبود ) روزی که می خواستیم بکشیمشون خیلی ناراحت بودم بعد از ظهر همون روز که می خواستیم بکشیمشون اینقدر گریه کردم که دیگه نا نداشتم  

اون روز هیچ وقت از یادم نمی ره .راستی عکس مرغ و خروسام و بره هام رو هم تو پست بعدی می ذارم موفق باشید خدانگهدار

|+|
نوشته شده توسط امير در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 1:24 بعد از ظهر
 
سلام امیدوارم خوب باشید می بینم که نمی بینم می بینم که بازم نظر ندادینامروز می خوام شعری که چند روز روش کار کردم رو براتون بنویسمامیدوارم خوشتون بیاد <<<< نظر یادتون نره>>>>خوش باشید خداحافظ

يه مرغ دارم توپل موپل ********** صورتش قرمز عين گل
من اين مرغو نداشتم   ********** از مغازه برداشتم     
بهش همش دوون مي دادم ********** هرچي  كه داشتم مي دادم
آخر اونم گنده شد ********** سفيد و گلمبه شد
وقتي كه اون كرچ شد ********** چند تا جوجه كرد و جوجه هاشم بزرگ شد
مرغدونيمم درست شد ********** گنده و گنده تر شد

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوب بـــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟؟؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط امير در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 9:20 بعد از ظهر
هِنْري = هُنَري  
سلام ميبينم كه تو پست قبلي نظر نداديدبي خيال امروز مي خوام چند تا نقاشي از مرغ و خروس بذارم ببينيد چه قشنگه  موفق باشيد خداحافظ ....همين كه ميبينيد


همين كه ميبينيد


الاهي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!همين كه ميبينيد

|+|
نوشته شده توسط امير در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 11:44 بعد از ظهر
عید 
سلام اميدوارم كه خوب باشيد من اين عيد خجسته را تبريك مي گم به همه ي مسلمانان .خداحافظ

عيدتون مبارك

|+|
نوشته شده توسط امير در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 10:39 قبل از ظهر
 
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه.۱۰روز نبودم ولی وبلاگو خیلی کاراش کردم .جا داره از پسر داعیم مشیر تشکر کنم چون تو این کارا کمکم کرد.راستی هرکس که می خواد تبادل لینک یا لوگو با من کنه بگهخوش باشید خدانگهدار

|+|
نوشته شده توسط امير در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 6:57 بعد از ظهر
عکس 
سلام امروز می خوام عکس بذارم.

این عکس بره هام

اینم عکس دو تا از مرغام که دارن سر جای تخم گذاشتن دعوا می کنند

خوش با شید خداحافظ..

|+|
نوشته شده توسط امير در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 11:10 قبل از ظهر
خبر هاي جديد بعد از مدتي... 
سلام من مدتي نبودم يعني مسافرت بودم . خبرهاي جديد اينه كه جوجه هام به سلامتي (بزنم به تخته)بزرگ شدن .وخبر جالب تر اين كه من دو تا بره ۶ ماهه خريدم (سلام دارن)ورنگشون قهوه اي ونر هستن .ممكنه كه بزرگشون كنم و بكشمشون و بخورم(واي خدا)چون زياد بزرگ شن خودشون ميميرن و گناه دارن.عكساشون رو بعدا مي ذارم .چون الان عكساشونو ندارم .خوش باشينفعلا خداحافظ
|+|
نوشته شده توسط امير در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 1:26 بعد از ظهر